تبليغاتX
«مسافر شهر عشق...»



سلام عزیزای دل

مدتها بود که نتونستم تو وبلاگ بنویسم

کار آپ کردن و نوشتن مطالب هم که به خانمم محول شده بود اما میخواستیم که با هم اینجا رو اداره کنم که ...

که مدتی به خاطر سانحه ای که برام پیش اومد مدتی تو بیمارستان و بعد هم تو خونه بستری شدم و الان دیگه آخرین روزای استعلاجیمو دارم میگذرونم و دیگه حالم بهتر شده و حالا دیگه قراره برم سر کار

امیدوارم که دیگه مشکلا ت قبلی نباشه و بتونیم حضور بیشتری داشته باشیم

ضمن اینکه از خانم بسیار مهربون و عزیزم ممنونم که تو این مدت از من پرستاری کرد و الان بهبودی کامل پیدا کردم (آخه خانم من پرستاره)

از وقتی که ازدواج کردم وقعاْ شرمنده ی مهربونیا و خوبیاش شدم و میخوام همینجا از همه ی کارایی که برام کرده و حتی از وجود پر برکتش که همه ی زندگیمو تحت الشعاع قرار داده تشکر کنم.

تولدش رو هم تبریک میگم و آرزو میکنم که همیشه ی زندگیش پر از شادی و خوشی باشه .

ضمن اینکه چند روز دیگه یه جشن میگریم و با دعوت همه دوستا و آشناهامون و فامیل میخوام حداقل ذره ای از خوبیهاشو جبران کنم ، و همینجا بگم که عزیزم بینهایت دوست دارم

+ بازم دلم نوشته:  Sun 7 Dec 2008،،، 16:58  چشم انتظار نوشته های پر مهر شما: ð€€@§ (مسافر غروب) 



.::همیشه با شما میمونم::.