سهراب !!!
گفتي چشم ها را بايد شست ،
شستم ولي .....
گفتي جور ديگر بايد ديد ،
ديدم ولي .....
گفتي زير باران بايد رفت ،
رفتم ولي .....
ولي او نه چشمهاي خيس و شسته ام را ...
و نه نگاه ديگرم را ...
هيچكدام را نديد !
فقط در زير باران ،
با طعنه اي خنديد و گفت :
< ديوانه ي باران نديده > ...
سلام به همه ي دوستاي گل و نازنينم ، يه مدت من كمتر نت ميومدم و يكي از دوستام اينجا رو آپ ميكرد ؛ اما حالا من اومدم تا از اين به بعد خودم دوباره مطالب اينجا رو بنويسم . ![]()
![]()
از اين به بعد ديگه اينجا من هستم و يه دل ديوونه كه فقط يه هدف تو زندگيش داره ![]()
اون هدف هم چيزي نيست جز < آسموني > . ![]()
![]()
بعداً ميگم آسموني كيه !!! ميخوام سوپرايز بشه . ![]()
![]()
""""" التماس دعا """""



